الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

394

اخلاق اسلامى در نهج البلاغه ( خطبه متقين ) ( فارسى )

خود گفتم : « انّا للّه و انّا اليه راجعون » : و بر خود ترسيدم كه عزم و اراده قتل مرا كرده باشد ، قضيه به همان صورت اول گذشت و همان سؤال را تكرار كرد من گفتم : به نفس و مال و عيال و فرزند اطاعت مىكنم ( الَعَبْدُ وَ ما فى يَدِه كانَ لِمولاه ) اين بار تبسمى كرد و اذن مراجعت داد ، پس از مدتى كه بازگشته بودم ، بار ديگر مأمور او آمد : « اجِبْ اميرالمؤمنين ) باز اميرالمؤمنين ، تو را احضار مىكند ، اين بار نيز همان سؤال را تكرار كرد و من گفتم به نفس و مال و عيال و فرزند و دين اطاعت مىكنم ( يعنى آخرين چيزى كه دارم ، دين است كه در راه تو مىدهم ) . خنده‌اى كرد و گفت : اين شمشير را بگير و هر چه اين خادم گفت عمل كن ! خادم شمشير را به من داد و مرا بر در خانه‌اى كه بسته بود برد و درب را گشود ، ديدم در وسط آن خانه چاهى است و در آن خانه سه اطاق بود ، كه دربهاى آن بسته بود ، درب يكى را گشودم ، بيست نفر را كه بعضى پير بودند و بعضى جوان با موهاى بلند ، در غل و زنجير ديدم ، خادم به من گفت : اميرالمؤمنين تو را مأمور كرده كه اينها را به قتل رسانى و همه از سادات علوى و از اولاد على ( عليه السلام ) و فاطمه ( عليها السلام ) هستند ، يكى يكى را گردن زده و جسد و سرها را درون چاه انداختم ! سپس درب اطاق دوم و سوم را گشودم و در هر كدام بيست سيد بودند كه مجموع همه آنها شصت نفر مىشدند ، بقيه را نيز به همين طرز به قتل رساندم ، آخرين نفر ، پيرمدى بسيار نورانى و روشن ضمير بود ، به من گفت واى بر تو جواب جدّم پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) را چه مىدهى كه اولاد او را چنين گردن زدى ؟ ! خواستم دست نگه دارم خادم خليفه نگاهى غضب‌آلود به من كرد و ترسيدم و او را هم گردن زدم و در چاه انداختم و پس از كشتن اين شصت پير و جوان علوى و فاطمى در يك شب ، ديگر نماز و روزه براى من چه فائده‌اى دارد كه مىدانم مخلّد در آتش خواهم بود . « 1 » آرى حبّ جاه و مقام و شهوت انسان را به جائى مىرساند كه باارزش‌ترين چيز

--> ( 1 ) . بحار الانوار ، جلد 48 ، صفحه 176 تا 178 - عيون الاخبار الرضا ( عليه السلام ) ، جلد 1 ، صفحه 108 . .